"احساس من"

جمعه ۱٥ آذر ،۱۳۸٧
بی مخاطب

خیلی ست که ننوشتم...

کار زیاد دورم کرد از اینجا...اما حالا اینجام...

می نویسم...برای شروع مرحله ای از زندگی....

به امید خوب پیش رفتن...

تا نوشته ای دیگر...

نادیا

یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
 

اول هفته...شنبه....

 

 

ساعت 5:55 صبح رو نشون میده و من نای تکون خوردن ندارم با بی میلی از خواب بیدار میشم تا بیام به شهرت...

از بخت خوبم محل کارم درست تو شهر شماست و از بخت بلندم باز هم مسیرم با مسیر تو یکی ست...

نمی دونم باید شکر کرد یا ناله از این همه یادآوری خاطرات...!!

بی میلی برای اومدن به سر کارم تویی..اون شهر پر از خاطرات تلخ و شیرین.....زیاد نگذشته که مهمون این شهرم...اما نمی دونم چرا دل زده ام..

.با اونکه مدیر کارخانه کمی فهم داره اما باز هم دنبال بهونه می گردم تا خودمو قانع کنم که نباشم...

نمی دونم تا کی می تونم ادامه بدم..نمی دونم تا کی می تونم تو این میدون لعنتی چشمام دنبال تو باشه...

نمی دونم تا کی می تونم آخر وقت...وقت برگشت به خونه منتظر این باشم که ببینمت...

تا کی باید برای خودم حرف بزنم...تا کی باید به گوشیم خیره بشم... انگاری که بهم گفته باشی کارم که تموم بشه برات زنگ می زنم و من مثل اون روزا منتظر زنگت باشم

مسخره ست...باید راه خودمو بگیرمو برم...از چشم افتادن بدترین حالت ممکنه..این رو می دونستی؟

بی انگیزه تر از همیشه میام سر کار و برمی گردم ...

امروز برای ایزو اقدام کردیم ...دوست داشتم بودی و نکاتی که همیشه در مورد این جور مسائل بهم می گفتی رو یاداوری می کردی...

راستی خوشحالی؟...ارامش داری؟...خوبه؟...راضی ات می کنه؟...

خوب حتما همینطوراست که یادی از ما نمی کنی....

نمی دونم شاید از اول راه بیراه بود و شاید بی گذشتی تو ما رو به اینجا کشوند...

باید بهت بگم دلتنگی برام معنی جدیدی پیدا کرده.....اونقدر جدید که نمی تونم این حس رو معنی کنم!!!

 

الان ساعت 9 نشده و من می خوام بخوابم ....تا یادم بره کجای کارم!! تا یادم بره صبح باید ...!!

ته مانده: آقای و...به من قول داده بود تو ایزو گرفتن باشه...تا نکات رو به من یاد بده...اما لحظه آخر زد زیرش...باشه...یکی طلبت!....

نه خواستم زندگی ات رو ازت بگیرم نه پورسانت قرارداد رو می خواستم ..دوستی خیلی با ارزش تر از این حرفا بود..اما یک حرف...یک حرکت تو یا من رو از چشما می ندازه..باور کن!

 

 

 

نادیا

پنجشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٧
 

.........حرفی ندارم برای  گفتن...دوروبرم خالی تر از همیشه شد....

اتفاقات خوب و بد بی توجه  به من  ÷یش میان...

خسته بودن هم برای تعریف حالم کم ست...

نه ناله میکنم...

نه اشک می ریزم...

فقط برایت دعا کردم!!!

لحظه هام یخ زدن....

چی کار کنم...؟

می خندم بی دلیل...

زیاد حرف می زنم بی مخاطب..

فقط و فقط به خاطر اینکه فکرم ÷رت نشود به سمت تو

ته مانده های این دلی که تنهایش گذاشتی:

دلتنگی!!!

تلافی!!!

و ای کاش اشتباه من را تو تکرار نکنی!

نادیا

پنجشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٧
 

وقتی به این فکر می کنم که دوستم نداری..سعی می کنم حواسم را پرت کارم کنم...

اما مگر این کار لعنتی چقدر فکر می خواهد..باز هم فکر توست که جانشین تمام فکرهایم می شود...

با خودم تو را کنار دیگری تجسم می کنم تا شاید از خیالت بیرون بیایم...اما آتش می گیرم و همان جا می مانم با چشمان اشکبار تا بیایی و بگویی تمام این ها توهمات من بود..کسی نیست که بتواند جای من را برایت بگیرد...

و چه خیالی که تمام این ها در قالب آرزو هایم می ماند ... و من نمی توانم تو را از دلهره هایم بیرون بیاورم...

در تمام ساعات نبودنت به تو و لحظه هایت فکر میکنم...حتی نوع دراز کشیدنت را از برم.

چقدر به صفحه موبایلم خیره شوم؟...چقدر باید روزها در انتظارپیامی از تو باشم؟...

چقدر بد است ثانیه های بی تو...برای هیچ کسی نمی خواهم از لحظه ها بگویم...همه را در جایی ثبت می کنم تا وقتی آمدی برایت تند تند بخوانم..تا بدانی برای یک بار هم که شده حرفهایم حرف بودند..

می خوام همونی باشم برات که تو این لحظه هستم..نه اونی که بود در گذشته...

ای کاش کمی از لجبازی هایمان کم می کردیم تا اینگونه رویاهایمان را زمین خورده نمی دیدیم...

تو هم لج کردی..تو هم نخواستی باورم کنی...

من هم لج کردم..خواستم همانی شوم که روزی صد بار می گفتی و اینگونه متهم شدم بر....!

سوختم...تمام وجودم سوخت از اتهامی که راحت بر زبان آوردی ...نبود..اینگونه نبود...خوب می دانی که که اینگونه نبوددددد

چقدر سخت است گذشتن این روزها...

بیا..بمان..سهم تو از این ماندن

 تمام رویاهایم...

تمام آرزوهایم...

تمام زندگی ام...

 

نادیا

دوشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٧
به قاصدک

و این است تمام زندگی رفته ام...دوره کردن روزهای از دست رفته در زمان حال و از دست دادن این ثانیه ها... و اینگونه همیشه در تصمیماتم لنگیدم!!!

نادیا

جمعه ٢۸ تیر ،۱۳۸٧
من...تو...ما هیچگاه نشد

نادیا رفت..برای چند وقتی...با اجازه اش اینجا می نویسم.

نامم نازنین!!! است....اما نام مهم نیست....

نوشتن کمی از دردم رو کم می کنه...برای همین نادیا اینجا رو سپرد به من تا برگرده...

این روزها برایم تلخ و کشدار شدند..آخه اون تصمیم نهایی رو گرفت...

می خواد بره..از ایران بره...روزی براش ادامه تحصیل مهم نبود..اما حالا به خاطرش همه چی رو گذاشت و رفت...

مقصر بودم در بعضی از مسائل..اما این اواخر جبران می خواستم بکنم...

اما نذاشت...نتونست...می گفت فکرش اذیت می شه...

کسی رو می خواد که باهاش به آرامش برسه...

بعد از 2 سال تازه فهمیدم که همیشه که با هم بودیم به گفته خودش آروم نبود...و من چه ساده گانه در فکر این بودم که باورم دارد !!

اما ظاهرا اکثر حرفهام روش تاثیر منفی داشت...و من همه این ها را بعد از این همه مدت فهمیدم...

روزی که آمد با خودم عهد کردم عاشق اش نشوم..اما شدم...

به مرور...کم کم.. برایم همه رویا هام شد...

سر اشتباه ام که دلش رو شکستم رفت...تا مدتی تنها بودم...فکر می کردم رفت که رفت من می توانم تنها تمام مسیر را بروم..اما نشد ...اما نتوانستم...

برگشتم..وعده دادم ..قول دادم...آمد...ماند...

اما این اواخر ساز مخالف می زد..همه کس ام بود..همه زندگی ام شد..اما می خواست نباشد..می خواست برود تنها یا اگر پیش آمد همسفری..

و این بود همه رویاهای بر باد رفته ام... و این بود همه التماس هایم بر بودنش..و این بود تمام آینده ای که ساخته بودم در ذهن ام...

من حتی رنگ پرده های خانه امان را هم در ذهن ام داشتم...اما دیگر مرا نمی دید.. مرا نمی خواست و این از همه چیز برایم دردناک تر است...

منتظر می م ان م تا شاید روزی دلم را برایم بیاورد...

 

 

 از دل بر آمده: در تمام مسیر های زندگی ات دعایم و دلم ...توشه راه ات...

 

نادیا

پنجشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٧
 

میرم  تا تو آروم شبهات چشمات بسته شه...

 

 

 

دیوار اتاقت از عکس ام خسته شه...

میرم تا بارون من رو یاد تو نندازه...

میرم یه جای تازه!

میرم با چشمای خیس و قلبی بی گناه...

میرم حتی نمی ندازی به من یک نگاه...

هر جا میرم باز هم اما به یادت می افتم...

اینو به همه گفتم

میرم جای من اینجا نیست...

عشق تو زیبا نیست...رویا نیست..

میرم جایی که دریا نیست اسم تو رو ما نیست...

غوغا نیست

کاش می شد تو ببینی من اینجا چه تنهام..وقتی که نباشی به هم می ریزه دنیام...

اینجا کسی نیست با چشمای ناز و روشن... بی تو چه غریبه م من...

از هر جا رد می شم میاد عکست روبروم...

سوخته تو آتیش عشق ات شهر آرزوم...

دارم آروم آروم مرگ به جون می خرم...

دیدی چی اومد به سرم...

میرم جای من اینجا نیست...

 

 

 

برای اینکه بفهمم اشتباه کردم بهای سنگینی  دادم...خیلی سنگین...

داغ اش تا همیشه همراهم خواهد بود...

نه شما ها نمی فهمید صحبت از چه حسی ست؟

صحبت از کیست؟

 

فقط واژه قسمت بود را می گوئید و راه خود را می گیرید و می روید..

بی آنکه کمی توجه کنید که چرا اینگونه اشکها بی اختیار سرازیر می شوند گاه و بی گاه

تمام روزها را خط زدم و 20 تیر را هرگز یادم نخواهد رفت...

شکستم...خرد شدم...له شدم...

ندید...

رفت...

تلخ...خیلی تلخ...بی آنکه نیم نگاهی به این دل صاحب مرده بیندازد...

مردم...

ذره ذره آب شدم...

 

این را بعد ترها می فهمید

برای همیشه این دفتر رابستم تا دیگر دل ام را نبازم..تا دیگر سر دل قمار نکنم...

تا دیگر دل به دل کسی ندهم...

نمی گویم بی انصاف...

نمی گویم آدمک...چون نبودی...

تو فقط خودت بودی..خود خودت...

خوب...آروم...آرامش دهنده...فقط همین..

و تمام این ها بود که سر میز بازی دل ام را به  تو باختم ...

و چقدر کودکانه باورهایم را می خواستم داشته باشم و همینطور تو را...

اشتباه را دیر فهمیدم...

خیلی دیر...

نشسته ام اینجا به امید بازگشت...به امید اینکه این لحظه ها را به دست باد ندهی...

 

 

 

ته مانده های دل ام: کوچکترین فرصت!!!...باعث می شود بهترین ها در آینده ساخته شود!

 

 

ساعتی بعد:من می توانم؟...تمام شهر را قدم به قدم رفتم..حلقه های موی دخترک صورتم را نوازش می کرد و اشکم را در می آورد...به نصیحتت گوش کردم..گفتم شاید اینگونه چند ساعتی بتوانم به دور از یادت نفسی بیاید و برود..اما باز هم نشد!

موبایلم را در کشوی میزم گذاشتم...دیگر همراهم در تمام خانه نیست...

 

 

نادیا

شنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٧
 

چقدر دوست دارم با  کودک نداشته ام حرف بزنم...

به او بگویم که دلم برایش تنگ شده است...

چقدر این روزها نیازمند دستان کوچک و نرمش هستم...

لبخند شیرینش که شادی را به قلبم بیاورد..

اینجا از حضور تو خالی ست عروسکم...

نادیا

دوشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٧
 

تمام بغض هایم را می ریزم در چند حرف ساده و نگاهی که شاید لحظه ای تو را از تصمیم ات جدا کند..

صحبت از ماندن و نرفتن نیست...صحبت از حضور همیشگی ست

چه با فرسنگ ها فاصله و چه همین نزدیکی ها ...

اعتماد رو خود ما آدما می سازیم و خودمون هم خرابش می کنیم..اما میشه دوباره ساخت....

پاک کردن اش از صحنه زندگی تمام راه حل نیست..

 

 

ته مانده:تمام اتفاقات بد... یهو و یک جا با هم میان..

 

نادیا

جمعه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٧
 

مطلب امروز مربوط است به بیماری یک هفته ای من...گرچه بیماری رایجی بود ..اما سخت از پا در آمدم...تهوع و سرگیجه های ٢۴ساعته تمام توانم را بریده بود...و مراجعت های پیاپی به دکتر..اورژانس برایم عذاب بود...در یکی از مراجعت ها که حدود ٢صبح بو..حالم خیلی بد بود و دکتر مجبور شد که از آمپولی قوی استفاده کند...وقتی که برگشتم خانه...بعد از نیم ساعت مرگ را جلوی چشمانم دیدم...به آمپول حساسیت داشتم..قلبم و ماهیچه هام در حال انقباض بودند....ترسیدم..منی که همیشه می گفتم مرگ اسون و راحت است در این لحظات یادم آمد کارهای نیمه تمام زیاد دارم..باید افرادی را می دیدم...باید کارهایی می کردم ...لحظات سختی بود...٢ساعت برایم از عجیب ترین لحظات زندگی ام بود...تا به حال این حس را تجربه نکرده بودم و فقط شعارش را می دادم..

چگونه آن شب به بیمارستان منتقل شدم و آمپول ضدش را تزریق کردند..بعد از چند ساعتی فقط خود بیماری بود که اذیتم می کرد

اما نکته ای که این لحظات داشت برایم بی حکمت نبود...لحظاتی که با رفتن فاصله ای نداشتم...

باید تصمیم گرفت که کاری کرد...باید انقدر خوب زندگی کرد که اگر همین لحظه خواستی بروی بی هیچ نگرانی آماده رفتن شوی.

نمی دانم.

تاثیر بد و خوبی برایم این بیماری داشت ...

باید بیشتر اندیشید...

 

 

ته مانده:هیچ وقت و در هیچ شرایطی چیزی را خراب نکن . مگر این که بخواهی چیز بهتری به جای آن بسازی . این نکته را لطفا ساده نگیر (http://soheil1351.blogfa.com/)

 

نادیا

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]