"احساس من"

چهارشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٤
 

بازى

 

وقتى كه بچه بودم..هميشه مى گفتى بازى نكن! ....بازى كار احمقانه اى است...جاى ان كار ياد بگير...براى همين من هرگز هيچ بازى ياد نگرفتم و هميشه بازنده بودم

حالا هم كه بزرگ شدم خود را به باختن مي زنم... چون بزرگ هستم و ديگر برد و باخت برايم مهم نيست....من به بازى ها اهميت ندادم اما تو دادى...تو با همين بازى

مرا سوسك كردى..مگس كردى...مرا برده خودت كردى و بعد به من دستور دادى چه كنم و چه نكنم چون تو بازى را بلد بودى و نگذاشتى كه من هم ياد بگیرم......

پس حالا بيا تا اخر بازى كنيم...تو نقش كسى كه دستور مى دهد و من نقش كودك احمقى كه فقط گوش مى دهد و همه دستورات تو را غلط مى فهمد...

و كارى را كه تو مى خواهى خلافش را انجام مى دهد...تو هى داد بكش! من هى مى خندم اين فقط يك بازى است...يك بازى كودكانه براى خنديدن...چرا گلويت را پاره مى كنى؟

من بايد كارهاى احمقانه كنم...اين فقط يك بازى است...همان بازى كه وقتى بچه بودم ارزويش را به دلم گذاشتى... وگفتی نكن!...كار احمقانه اى است!...حالا يك چيزى بگو

يك دستور ديگر بده...تا من درست خلافش را انجام دهم...بگو كارى پيدا كن, تا من همه عمر بخوابم و هيح كارى نكنم....بگو خانه را مرتب كن, تا من خانه ات را به اتش بكشم

بگو مودب باش... تا من همه كلمات ركيك دنيا را اختراع كنم...بگو زندكى كن, تا من چشمهايم را ببندم و بميرم... بگو مى خواهى زندگى كنى تا پدرت را در بياورم و نگذارم...

بگو ! زود باش! من دلم بازى مى خواهد .....تو چطور؟؟؟!

 

نادیا

یکشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٤
 

نمی گويم فراموشم مکن!

ميگويم به ياد آور اسيری را

که می دانی نخواهد رفت از يادت.

 

 

گرفته هستی مرا جای خالی نگاه او.

 

ماريا

نادیا

پنجشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٤
 

بسیار پیش آید تداعی کنم تو را در ذهن

 

از خود می پرسم :

 

براستی تو را دوست دارم یا به دوست داشتنت عادت کرده ام

 

به خود نهیب می زنم بی گمان آنچه مرا به سوی تو میکشاند عادت نیست

 

باور حضور تو وبا تو بودن است

 

دوست داشتنی که هر روز رنگ تازه ای دارد

 

 

نوشته شده توسط منا

 

نادیا

دوشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٤
 

در خود غرق شدن و به دنیای زیبای تو قدم گذاشتن،از همه بریدن وبه سوی تو آمدن آسان ترین کار است.چون جایگاه توامن ترین است محبوب من.چگونه بخوانمت تا جوابم دهی ،به فریاد یا نجوا.مرا میبینی ،

صدایم میشنوی،تو که دراین هیاهوی جهان صدای شکستن دلم را شنیدی و میدانی از ویرانه هایی که سا ختم می آیم،از سوگواری مرده هایی که دفن کردم و بر سر جنازه هایشان نالیدم،برای تمام احساسی که دفن شد برای تمام بودن هایی که نفی شدوتو می دانی که باورهای من چه بود و چه شد.

چرا و چگونه این کاخ ها به عرش رسید و چگونه با نسیمی ویران شد.نمی گویم و نمی توانم بگویم که چرا کمکم نکردی که خوب می دانم تو تا کجا می کشی وتا کجا می رسانی.نمی گویم که چرا نگذاشتی نبینم،نسازم،نسوزم و ویران نشوم .نمی گویم او چه برتری داشت که مرا بر او بخشیدی واو را بر من نمی بخشی،هر چند که دیگر نمی خواهم.

من با تمام گناهانم با تمام نافرمانیهایم باز هم به سوی تو آمدم که میدانم در هر قدمم در کنار من گام بر می داری و چه عیب دارد که اینگونه بیندیشم.

 

ماريا

 

نادیا

یکشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٤
 

ما هرگز نمی توانيم درباره زندگی ديگران قضاوت کنيم زيرا هر کس رنج خود و گذشت خود را دارد. اين باور که انسان در راه راست است با اين باور که تنها راه همين است خيلی تفاوت دارد.

ماريا

نادیا

یکشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٤
 

من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

 

ودلش را در یک نی لبک چوبین مینوازد آرام آرام

 

پری کوچک غمگینی

 

که شب از یک بوسه میمیرد وسحرگاه از یک بو سه به دنیا خواهد آمد

 

 

نوشته شده توسط منا

 

نادیا

چهارشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٤
 

ملت ها همچون زنان ترجيح می دهند تسليم مردی قوی و نيرومند شوند

 تا بر مردی سست عنصرتسلط يابند

آدولف هيتلر

نادیا

سه‌شنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٤
 

دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای میخواند

 

رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده میگیرد

 

وهردانه برفی به اشکی نریخته میماند

 

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

 

ازحرکات ناکرده وشگفتیهای برزبان نیامده

 

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

    

                                                        حقیقت تو ومن

 

نوشته شده توسط منا

 

نادیا

جمعه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٤
 

در کنار چشمانت من دوباره خواهم بود

 

من دوباره خواهم خواست

 

تو دوباره خواهی گفت:      من تو را نخواهم خواست

 

 

 

میتوان به رفتن ادامه داد خیلی بعد از انکه تصور میکنی دیگر نمیتوانی

 

آری

 

گرچه پاهایم نزار است اما به سرزمینی میروم که گلها در ان میشکفند

 

 

نوشته شده توسط منا

 

نادیا

پنجشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٤
 

نامش چه آشنا بود                 يك واژه قديمي

درس كلاس اول                   سارا همان صميمي

مانده درون سينه                  يك عشق صادقانه

سارا كلاس اول                   سر مشق عاشقانه

شعر قشنگ پاييز                  بوي بهار دارد

يك شب بيا بخوانيم                سارا انار دارد

ترسم كلاس اول                  در يادها نماند

نام قشنگ او را                  ديگر كسي نخواند

درس انار و سارا                تكليف هر شبم شد

نام صميمى او                   گل واژه لبم شد

سارا كلاس اول                  تنها چهارحرف است

اما كلاس اخر                     سارا هزار حرف است

( سيد محمد بهشتى)

 

**********

 

قابل توجه بى غم عزيز:

ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشى اما براى بعضى افراد تمام دنيا هستى.....پس زندكى

كن

**********

يه نصيحت هم براي شما هم براى خودم:

بياييم قبل از اينكه اعتماد كنيم بشناسيم اينجوري هيچوقت احساس نمى كنيم كه اشتباه

كرديم.........

 

 

*********

 

 

در مورد سوال vittoعزيز:

بايد بگم من نمي تونم در مورد يه ادم قضاوت درست كنم يعني نه من نه شما.

ادماي معمولي توي زندگیشون يه زمانهايى حرفهاى به ظاهر ساده ميزنن كه شايد قرنها از اين

جمله ياد بشه

ناپلئون كه يك سياستمدار بوده و تمام حرفهاش روى حساب بوده بس اين جملات ثقيل ازش بعيد

نبوده

به قول معروف حرف كه ماليات نداره.

( بابت لطفى كه داريد و نظرتون مى ذارين ممنون)

 

 

*********

درآخر با اين جمله تموم می كنم:

بترسيد ازآه مظلومى كه غير از خدا هيجكس را ندارد

از امام حسين(ع)

نادیا

سه‌شنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٤
 

ناپلئون ميگه حرفی رو بزن که بتونی بنويسی...

چيزی رو بنويس که بتونی پاشو امضا کنی...

چيزی رو امضا کن که بتونی پاش بايستی!

ناديا

 

من فکر ميکردم او اغاز خوشبختی بود...اما اشتباه می کردم...او خود خوشبختی بود!

ماريا

بايد جهت اطلاع دوستان بگم اين وبلاگو من .ماريا ومنا می نويسيم.

 

نادیا

دوشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٤
 

در سکوت با یکدیگر پیوند داشتن

 

همدلی صمیمانه وفاداری ریشه دار

 

اعتماد کن

                                                 

 ***

 

پیش ازآنکه در اندیشه یاریم باشی

 

خواهان انم که باورم کنی

 

 

 

نوشته شده توسط منا

 

نادیا

جمعه ٥ فروردین ،۱۳۸٤
 

من مردی را ميشناسم

که خطوط همه کتيبه ها را می خواند

و همه زبانهای زنده را ميداند

اما از خواندن نگاه زنی که فکر ميکند

دوستش دارد عاجز است

 

نوشته شده توسط منا

نادیا

جمعه ٥ فروردین ،۱۳۸٤
 

من از هر اتفاقي يه فرصت خوب پيدا مي كنم براي بهتر شدن....

وقتی با رفتنت تيری به قلبم زدی بهم ياد دادى...

چطور ميشه درد رو تحمل كرد.....

وقتي دردی رواحساس مي كردم فقظ می تونستم گريه كنم

نه به خاطر رفتنت, بخاطر خراب شدن كاخ ارزوهام پاره شدن قلبم احساساتم, كه به غارت رفته بود

چه درس مهمى ياد گرفتم نبايد اينقدرراحت با احساسات كسى بازى كنم.....

نبايد قلب كسی رو به اين راحتي بشكنم.....

و به خودم گفتم چه ساده همه جيز رو از دست دادم و باز مثل بچگي هام نمى تونم رو پاهام بايستم.

باز به خودم گفتم....

اين هم يه فرصت ديگه تا يه چيزبهتر بدست بيارم

بس ياد گرفتم خودم رو شفا بدم......

و دوباره از هيج به همه چيز رسيدم....

و اين رو مديون تو هستم

به اين ميگن معجزه

 

هميشه فكر مى كردم زندگى اون شكليه كه ما فكر مى كنيم

ولي حالا مى دونم زندگي اون شكليه كه ما باور داريم!!!

نادی...

******

وداع

 

مي روم خسته و افسرده و زار

سوى منزلگه ويرانه خويش

به خدا مى برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

 

مي برم ,تا كه در ان نقطه دور

شستشو يش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زين همه خواهش بيجا و تباه

 

مى برم تا ز تو دورش سازم

ز تو , اى جلوه اميد محال

مى برم زنده بگورش سازم

تا از اين بس نكند ياد وصال

 

ناله مى لرزد, مى رقصد اشك

اه,بگدار كه بگريزم من

از تو اى چشمه جوشان گناه

شايد ان به كه ببرهيزم من

 

به خدا غنچه شادى بودم

دست عشق امد و از شاخم چيد

شعله اه شدم,صد افسوس

كه لبم باز بر ان لب نرسيد

 

عاقبت بند سفر بايم بست

مى روم, خنده به لب ,خونين دل

مى روم از دل من دست بدار

اي اميد عبث بى حاصل

 

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط ماريا

 

نادیا

چهارشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٤
 

اگر ميدانستی چقدر دوستت دارم

هيچگاه برای آمدنت باران را بهانه نمی کردی

رنگين کمان من

 

نوشته شده توسط منا

نادیا

سه‌شنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٤
 

اگر میتوانستم در دنیا چیزه دیگری باشم

 

دوست داشتم اشک تو باشم

 

که در چشمانت متولد شوم

 

روی گونه هایت زندگی کنم

 

وبر روی لبانت بمیرم

نوشته شده توسط منا

نادیا

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]