"احساس من"

شنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٤
 

پاهایم را درازتر می کنم

از گلیم و گهواره ی دنیا

تا بخوا هی تحلیل

تا بخواهی تورات تا بخواهی تردید

این جا

آن جا نبود

که علم به فلسفه ی عشق برسد

و تن ترد ترانه

هیچ گاه

از پسین هیچ پنجره ای طلوع نکرد

ای زمین

ای روز های سر گشته گی ام را

ابتدا و اخرین

شعر هایم را می دهم به دو بال

و عینکم را

که یادگار همه ندیده هاست

به کمی نیرو

رها کن مرا

دستانم را درازتر می کنم

از باغ شهر

به باغ رنگ و نقش

به فاصله های دور و نزدیک

به شب نیمه رسیده از پس کوه

به ترس از مرگی مجهول

به قلب کوارتز دختر همسایه

که همین امروز یا فردا

به لطف پیشرفت علم

خواهد ایستاد

کجا مانده ست دستواره ای که دستگیرم باشد

پس درازتر می کنم به

اه مادران

که بهشت زیر پایشان را مفت بخشیدند

به خانه و مدرسه

به چوب و فلک

و به عشق

این وازه

این لحظه و هر لحظه

مثل ارزوی محال دوران کودکی

دامن گیر اوقاتم می شود

که تو

آری تو ای زمین

به واسطه ی همین

بر جا مانده ای هنوز

چشمانم را

بلندتر می رانم از پس شهر ها

به جاهایی که

کهکشان می نامند

و خواب را می گذارم برای شما

تا مرگ

برای همیشه مرا ببرد!

 ..........

 

بمان...

سهم تو از این ماندن....

                          تمام زندگی ام...

                                                .کافیست؟

نادیا

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]