"احساس من"

شنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٥
 

 

خیلی وقت بود که باورم شده بود دیگر قرار نیست آمدنی  رفتن تو را معنی بخشد...

اما چند روزی می شود که از رویا بیرون آمده و در کنارم قدم می زند...

باور کن من نه دعایی کردم نه آرزویی که اینچنین شد...

بیا  برایم معنی کن...

خسته ام...می خواستم باور کنم که هنوز هم می شود کودک بود

می خواستم باور کنم هنوز هم می شود احساس کرد

می خواستم باور کنم هنوز هم می توانم در کنار کسی که بزرگ شده است اما هنوز هم می خندد....

هنوز هم دنیا را رنگی می بیند....قدم زد...

می خواستم باور کنم می توان بعد از هر زمین خوردنی دوباره به پا خواست..

من داشتم باور می کردم دیگر تفاوت بین آدما معنی ندارد....

من باور کردم رفتنت را....

اما تصویرت همه چیز را  می خواهد به هم بریزد...

چقدر لحظات زندگی با هم تفاوت دارند....نگاه کن...باورش کن...

همیشه فریادم از تکرار لحظه ها بود اما حالا با گذر  زمان می فهمم که اشتباه می کردم..

.لحظه ها نمی توانند شبیه به هم باشند...می گفتم روز هایم بدون تو تکراری هستن..

اما حالا اعتراف می کنم که اشتباه می کردم..

(بعد از آن همه دیوانگی ها ای دریغ ...باورم ناید که عاقل گشته ام...گوئیا او مرده در من...!!)

 

 

ته مانده1:در تمام این مدت در کنار لحظات قدم زدم و فکر کردم...فکر هایم نتیجه داد...بایگانی!

ته مانده2 :بد بودن را همه می دانند....اینکه خوب باشیم مهم است...!

 

ته مانده3: نوشتن برای کسی که خواندن نمی داند جالب است!...البته ندانستن تو جوری تظاهر است....!

 

ته مانده4:عشق می ماند...این انسانها هستند که عوض می شوند!

 

 

نادیا

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]