"احساس من"

جمعه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٦
 

بذار خیال کنم تو دلتنگیات به فکر من هم می افتی! 

 صدای آهنگ بلند..اما یک چیزی آروم آروم تو ذهن ام دار زمزمه میشه...

بیرون از این اتاق همه چیز  رنگ و بوی سال جدید  گرفته...

گاهی به خودم میگم مگر چند دقیقه دیگر؟...مگر چند ساعت دیگر؟..مگر چند روز دیگر قرار بر بودن است؟؟!باید زندگی کرد بی گذشته...

بی آدمک هایی که فکرشان حتی اذیتت می کندآدمک هایی که تو را فقط برای یکی از پله های نردبان زندگی اشان می خواستند

دوروبرم پر شده از این آدمک ها...

به جز چند نفر که حتی به تعداد انگشت های یک دست هم نمی رسند بقیه را فاکتور باید گرفت!

با خودم فکر می کنم..

هنوز خیلی از کوچه و خیابان ها  منتظرند که من در آنها قدم بزنم...

هنوز خیلی از جاهای دیدنی و هنری مانده که باید بازدید کنم

هنوز خیلی از شهر ها و کشورها مانده که باید یک سری به آنها بزنم

هنوز ادمای زیادی مانده اند که باید ملاقات شان کنم

هنوز خیلی از ذرت های توی سالاد مانده که باید با شیطنت هامون بخورم

هنوز خیلی از رنگ ها را ندید ه ام

هنوز طراحی خیلی از طراحان لباس و دکوراتورها را ندیده ام و باید یک وقتی برایشان بگذارم

این همه برنامه  و من هنوز  اینجا نشسته ام ؟ 

من تصمیم گرفته ام زندگی کنم در حال ...با جریان زندگی پیش برم...

خوشحالم ..آدمک ها را حذف کردم و با ذهنی پاک راهی سال جدید میشوم

سال 86 را اگر برای خودم زنده کنم ..نمی دانم از چه چیز هایی باید گریه کنم  و از چه چیزهایی خنده...پر است از آمدن..و رفتن...نبودن...اتفاقات خوب و بد....

راستی یادم رفت خیلی از کتاب ها مانده اند که من بخوانمشان... 

 ته مانده1:تمام چیزهای ریز و قابل دسترس را باید در دورترین قسمت اتاق بگذارم...تا دست دخترک بهشان نرسد..

ته مانده2: تحویل سال جدید با حضور دخترک و خانوده اش....از قشنگیای سال جدیدست

 نترس من به تو تعلق دارم...

اما نه مسافرم نه گدا...

همان ام که در انتظارش بودی و اکنون گام می نهم در زندگی ات ...

سر رفتن ندارم..عشق...عشق...عشق                                                                                                             وهیچ وچیزی جز ماندن با تو!          

نادیا

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]