"احساس من"

یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧
 

به بانو... 

جلوی تلویزیون نشسته ام و به ظاهر به آن نگاه می کنم ...

برایم از شعر هایش که در شهری غریب بر ذهنش جاری شده اند می گوید  ...

به او حق می دهم این شهر با تمام رنگهای دلفریبش برایمان قفسی است و باید در  لحظلات  دلتنگی  نوشت

نوشته ها زیباست...پر از معنا...پر از حرف های گفتنی.

گر اهلش باشی می شود فهمید  چه می گوید..

غمگین است...بارانی ست....

بیشتر از لحظات قبل...بیشتر از آمدن بهار... 

قدم می زنیم و در افکار خود غوطه وریم... 

هر کداممان از سرزمینی دور آمدیم ...

راهی طولانی را طی کردیم تا در این نقطه از تاریخ کنار هم در این خیابان قدم بزنیم...

نمی دانم چرا هر وقت پاها یم بر زمین این سرزمین ...این شهر می رسد با خود اضطراب می آورد...

لحظه شماری می کنم برای برگشتن...برای برگشتن به جایی که به آنجا تعلق دارم ...

اما دور شدن از شما برایم سخت بود این بار...دلیلش را نمی دانم...

شاید هیچگاه اینقدر چشمانتان غمگین نبود...

مرد مهربان  سرزمین دوست داشتنی در دنیای دیگری بود

و  تو در کنارش به آرامی فکر می کردی...

نفر بعدی هم سرزمینی من...و بعدش من

.4 آدم ..

.4 سرنوشت...در سکوت...بی کلام ...

شاید هیچ وقت تکرار نشود این لحظات..

 برای همین تمام رنگها و تمام لبخند ها ..

تمام اشک های نریخته را در گوشه ای از وجودم ثبت کردم..
بانو شعر هایت زیباست.

.اما بدان برای رسیدن به اید ه ال ات باید رنج بکشی..تا داشتنش برایت از هر شیرینی شیرن تر باشد... 

به امید روزهای شیرین برای بانو و مردمهربان 

 

ته مانده:تو بردی..تا 20 یادم بود..اما بازم 22 یادم رف

نادیا

جمعه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٧
 
دیگر استخاره نخواهم کرد جوابم قطعی ست من با تو می آیم تا ستاره ها تنها باید ساکی از سلام و سهم ناچیزی از این زندگی بردارم  و مابقی به عهده ی تو

 زودتر بیا 
نادیا

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]