"احساس من"

جمعه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٧
 

مطلب امروز مربوط است به بیماری یک هفته ای من...گرچه بیماری رایجی بود ..اما سخت از پا در آمدم...تهوع و سرگیجه های ٢۴ساعته تمام توانم را بریده بود...و مراجعت های پیاپی به دکتر..اورژانس برایم عذاب بود...در یکی از مراجعت ها که حدود ٢صبح بو..حالم خیلی بد بود و دکتر مجبور شد که از آمپولی قوی استفاده کند...وقتی که برگشتم خانه...بعد از نیم ساعت مرگ را جلوی چشمانم دیدم...به آمپول حساسیت داشتم..قلبم و ماهیچه هام در حال انقباض بودند....ترسیدم..منی که همیشه می گفتم مرگ اسون و راحت است در این لحظات یادم آمد کارهای نیمه تمام زیاد دارم..باید افرادی را می دیدم...باید کارهایی می کردم ...لحظات سختی بود...٢ساعت برایم از عجیب ترین لحظات زندگی ام بود...تا به حال این حس را تجربه نکرده بودم و فقط شعارش را می دادم..

چگونه آن شب به بیمارستان منتقل شدم و آمپول ضدش را تزریق کردند..بعد از چند ساعتی فقط خود بیماری بود که اذیتم می کرد

اما نکته ای که این لحظات داشت برایم بی حکمت نبود...لحظاتی که با رفتن فاصله ای نداشتم...

باید تصمیم گرفت که کاری کرد...باید انقدر خوب زندگی کرد که اگر همین لحظه خواستی بروی بی هیچ نگرانی آماده رفتن شوی.

نمی دانم.

تاثیر بد و خوبی برایم این بیماری داشت ...

باید بیشتر اندیشید...

 

 

ته مانده:هیچ وقت و در هیچ شرایطی چیزی را خراب نکن . مگر این که بخواهی چیز بهتری به جای آن بسازی . این نکته را لطفا ساده نگیر (http://soheil1351.blogfa.com/)

 

نادیا

شنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٧
 

باید زندگی را در لیوانی ریخت

سر کشید

بی تامل...

تا فقط  آخر لیوان حس کنی چه گندی رو سر کشیدی!

 

 

با تو رنگ تمام شالیزارهای اینجا زرد خواهد شد...پس بمان

 

 

 

نادیا

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]