"احساس من"

جمعه ٥ فروردین ،۱۳۸٤
 

من از هر اتفاقي يه فرصت خوب پيدا مي كنم براي بهتر شدن....

وقتی با رفتنت تيری به قلبم زدی بهم ياد دادى...

چطور ميشه درد رو تحمل كرد.....

وقتي دردی رواحساس مي كردم فقظ می تونستم گريه كنم

نه به خاطر رفتنت, بخاطر خراب شدن كاخ ارزوهام پاره شدن قلبم احساساتم, كه به غارت رفته بود

چه درس مهمى ياد گرفتم نبايد اينقدرراحت با احساسات كسى بازى كنم.....

نبايد قلب كسی رو به اين راحتي بشكنم.....

و به خودم گفتم چه ساده همه جيز رو از دست دادم و باز مثل بچگي هام نمى تونم رو پاهام بايستم.

باز به خودم گفتم....

اين هم يه فرصت ديگه تا يه چيزبهتر بدست بيارم

بس ياد گرفتم خودم رو شفا بدم......

و دوباره از هيج به همه چيز رسيدم....

و اين رو مديون تو هستم

به اين ميگن معجزه

 

هميشه فكر مى كردم زندگى اون شكليه كه ما فكر مى كنيم

ولي حالا مى دونم زندگي اون شكليه كه ما باور داريم!!!

نادی...

******

وداع

 

مي روم خسته و افسرده و زار

سوى منزلگه ويرانه خويش

به خدا مى برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

 

مي برم ,تا كه در ان نقطه دور

شستشو يش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زين همه خواهش بيجا و تباه

 

مى برم تا ز تو دورش سازم

ز تو , اى جلوه اميد محال

مى برم زنده بگورش سازم

تا از اين بس نكند ياد وصال

 

ناله مى لرزد, مى رقصد اشك

اه,بگدار كه بگريزم من

از تو اى چشمه جوشان گناه

شايد ان به كه ببرهيزم من

 

به خدا غنچه شادى بودم

دست عشق امد و از شاخم چيد

شعله اه شدم,صد افسوس

كه لبم باز بر ان لب نرسيد

 

عاقبت بند سفر بايم بست

مى روم, خنده به لب ,خونين دل

مى روم از دل من دست بدار

اي اميد عبث بى حاصل

 

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط ماريا

 

نادیا

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]