"احساس من"

یکشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸۳
 

زن

گفتم كه بانگ هستي خود باشم اما دريغ و درد كه زن بودم.........!(فروغ فرخزاد)

 

انگاه مسيح به من نگريست, نيمروز نگاهش بر من تابيد, گفت:

: تو عاشقان زيادي داري, با وجود اين, من تو را دوست مي دارم. مردان دیگر در مصاحبت تو خود را مي خواهند. من خود تو را دوست مي دارم. مردان ديگر,در تو ان زيبايي را مي بينند كه پيش از پايان عمر خود انها زايل مي شود, اما من در تو ان زيبايي را مي بينم كه زايل نمي شود, و در خزان عمرت, ان زيبايي از اين كه در ايينه خود را بنگرد, شرمنده نيست, و احساساتش جريحه دار نمي شود...........تنها من در تو ان ناديده را دوست مي دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

اگر مي خواهيد زني را بفهميد, گاه خنديدن به دهانش بنگريد: اما براي ارزيابي يك مرد, سفيدي جشمانش را هنگام خشم ببينيد!

 

the man buys glory and reputation,but the woman pays the price.

 

 

a woman may veil her face with a smile

 

تمدن جديد زن را كمي عاقل تر كرده, اما به واسظه ازمندي مرد, بر رنج زن افزوده ست, زن ديروز همسري خوشبخت بود, اما زن امروز معشو قه اي بي نواست..............

 

 

و در پايان........

به يكديگر عشق بورزيد اما از عشق بند مسازيد:

بگذاريد عشق دريايي مواج باشد در ميان سواحل روح شما...........

با هم بخوانيد و بر قصيد و شادمان باشيد, اما بگذاريد

هر يك از شما تنها باشد.

دل هاي خود را به يكديگر بدهيد,اما نه براي نگه داشتن.

زيرا تنها دست زندگي شايسته است دل هاي شما را نگه دارد.

در كنار يكديگر بايستيد, اما نه بسيار نزديك به يكديگر:

زيرا ستون هاي معبد جداي از هم مي ايستند,

و درخت بلوظ و درخت سرو در سايه هم نمي بالند!

 

جبران خليل جبران

 

 

 

نادیا

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]