"احساس من"

دوشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٤
 

از خودم چیزی برای گفتن ندارم.....از خودم چیزی برای پنهان کردن ندارم....(تو هرگز مرا نخواهی دید و هرگز نخواهی شناخت.

همچون رهگذری که فقط یک لحظه از کنارت می گذرد و تو تا پایان دنیا دیگر هرگز او را نمی بینی و نخواهی دانست او که بود).....

از خودم چیزی برای از دست دادن ندارم: مثل دانه برفی که فقط یک بار درست در برابر چشمانت از بالا از میان هزاران دانه برف ارام فرود می اید و در انبوه

سپیدی برف پوش زمین جایی می نشیند و گم می شود. تو دیگر انرا نخواهی دانست...نخواهی یافت...نخواهی دید....

من هیچکسم تو از من نه چیزی خواهی شنید نه صدایی نه چیزی خواهی دید...تو فقط تصویری می بینی بی کلام!

من سعی می کنم طبق ذاتم...تربیتم...عقلم...و قلبم با تو رفتار کنم یعنی به قول بچه های کوچه....می روم کنار تا باد بیاید....

 

ولی به رسم و ایین خودم می روم کنار تا به جای روشنایی تاریکی به تو بتابد می روم کنار و زیاد حرف نمی زنم...

چون من نه رئیس جمهور کشوری هستم نه استاد تاریخ و فلسفه و نه دخترجوانی که عاشقت باشم و بخواهم مدام حرف بزنم تا تو گوش کنی فقط گوش کنی و وقتی لبخند می زنی

با خودم فکر کنم ...که گرفت.. زدم به خال یار ...نه نازنین تا این اندازه ساده نیستم.

.حتی تا این اندازه ساده نیستم که تو همچوم آدم از راه رسیده چشمانت را ببندی و هر چه دلت خواست بگویی و من فقط لبخند بزنم و باز هم دوستت داشته باشم....

نازنین ام تو فراموش کردی که کلام نفوذ زیادی دارد...تو در بیان جملات اشتباه کردی ...من از توبه به نوبت عاشقی رسیدم....و بعد به ترک تو رسیدم

من چند بار به دنیا امدم اما هر بار مرا کشتند این بار که متولد شدم با امید و آرزو بود نازنین من تو را کم داشتم در تمام این سالها....

اما !....ای کاش در زمان دیگری ظهور می کردی.....

حالا خیلی وقت است که همچون یک سایه ام...من شبه خودم هستم...مرده ای که از یک چیزی خالی شده است...چیزی که نمی دانم چیست

اسم و شاید هم کلمه...نمی دانم شاید هم می دانم و ترس از بیان کردنش را دارم....تنها چیزی که برایم باقی مانده فقط یک خاطره است که مثل باد به جای باد هر کجا که می خواهد می رود و می وزد.

خاطره کسی که روزی در خیابان راه می رفت و تو می توانستی صدایش را بشنوی که ناگهان همجون صاعقه بر جانش زدی با قدرت کلامت (خیلی چیزها پاک نمی شوند.).

همیشه فکر می کنم ای کاش تو در آن روز فقط سکوت می کردی!

ولی حالا ...همین طوری که هستم خالی....یک چیزی را بیشتر از هر چیز دیگر دوست دارم و آن تازه من است!...

به این فکر می کنم گاهی آدم شبیه نام و اسم خودش نیست درست مثل من درست مثل تو...!

برای لحظه ای بعد این همه مدت سرم را بالا آوردم تا شاید چشمانت را ببینم اما نتوانستم...جالب است!....

خیلی زمان است دیگر چشمانت را نمی بینم....میتواند دو حالت داشته باشد....یا من از چشمان تو فرار میکنم و

یا تو دیگر به من نگاه نمی کنی...انچه عشق را زایل می کند بی توجهی به لحظه لحظه بسیار کوچک ان است.

می دانم روزی زمان به من خیانت می کند(همان گذر زمان تو...یادته؟)

یادم می اید با معلم های بد اخلاقم کنار نمی آمدم...همیشه سعی داشتم هر طوری که شده بهشون بفهمونم چقدر از درسشون و خودشون بدم می آید...

.بعد این همه سال باز هم همان شاگرد لجباز و همان معلم بد اخلاق...

اما این بار من از معلمم متنفر نبودم...اما...!(به این فکر می کنم که ادمها می توانند نام ابله را یدک بکشند اما نویسنده کتاب ..در باب عقل مدرن...یا...عبور از زمان....باشند)

من تکه ای از تاریکی هستم ...نامه ای بلند... سوالی سمج و ذهنی ساده با حرفها و نگاهی که کودکان با خود به خانه می اورند...

این آدم نمی تواند با ذهن پیچیده یک فیلسوف حرف بزند...اگر تمایلی داشتی می توانی به

نامه هایم پاسخ بدهی اما اگر از اهالی ننوشتن هستی که هستی.....من برایت می نویسم چهل شب...فقط نمی توانم قول بدهم که همه نوشته ها را برایت پست کنم...کمی را احساس کن...!

نامه هایم را که خواندی به این فکر کن که تو هم گاهی می توانی از محدوده عقل خارج شوی و چیزی را حس کنی که هرگز نمی توانی با عقلت حس کنی!!...

.دلیل نامه نوشتنم هنوز معلوم نیست...اما می دانم چه می گویم...

من همواره در برابر تو از اینکه کوچکترین اندیشه هایم را باز گو کنم احساس شرم می کنم....می دانی من سالهای زیادی حرف نزدم! من کتابهای زیادی منتشر نکردم....

تو مرا خوب می شناختی می دانستی گریه برایم معنای بزرگی دارد...پس چیزی نگفتی فقط نگاهم کردی و خیره شدی با نیرویی عجیب که مانع ریختن اشک هایم شد....

من سکوت کردم زیرا نگران بودم...از آن روز دیگر نه چیزی گفتم و نه نوشتم...

من فقط می خواستم بگویم که چقدر برایم عزیز هستی...اما حالا دیگر به این جمله اعتقاد کامل ندارم...تردید در رفتن تمام حرکتم را گرفته...

.من منتظر کلامی از جانب تو بودم...اما تو هیچ نگفتی

و همچنان بر این باور هستی که من کودکی هستم که روزی بزرگ خواهم شد...من نمیتوانم چیزی بگویم...

اما امیدوارم روزی برسد که به نکته اشتباه باورت برسی....حتی اگر من نباشم!

نادیا

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]