"احساس من"

یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٥
 

به آدمک زندگی ام:

 

 

 

نمی دونم نبودنت را چگونه باید توصیف کنم...شاید این نبودنت نیست که باید توصیف بشه...شاید وقت رفتنت باید خیلی

 

 چیز ها عنوان میشد که نشد....شاید تمام مجهولیات همون باشه......الان بعد این همه مدت فکر میکنم مجاز به نوشتن

 

باشم...بدون اینکه خودمو یا تو رو بخوام مقصر جلوه بدم.....کسی این وسط مقصر نبوده...نه تو ...نه من...خیلی سخته

 

 وقتن رفتن یه دوست نتونی حرفتو بهش بزنی...خیلی سخته که همون دوست موقع رفتن تو رو حتی قابل یه خداحافظی

 

 ندونه....سخته...کمی فکر لازمه تا ببینی چه کردی....

 

توی این مدت نتونستم تکه های پازلو کنار هم بچینم...می دونستی روی همه مسائل زیاد فکر میکنم...اما اینجا فکر

 

 کاری نکرد...علامت سوال همچنان مونده....هر روز صبح ...هر شب...جلوی چشمامه...کاش لحظه آخر کمی

 

مکث...کمی فکر.... یا یه خداحافظی دوستانه...اونوقت  من هم به اینجا نمی رسیدم ...توقع زیادیه ؟..به احترام این

 

مدت!! شاید!....آدمک نمی خوام مثل بقیه در موردت قضاوت کنم...چون هنوزم باورم میگه که نمی تونستی بد

 

 باشی....من حتی نمی خوام فکر کنم که از روز اول همه اش  یه بازی بود که برنامه ریزش  یکی دیگه...بازی گردانش

 

تو...و بازیگرش من بودم...میبینی حتی نمی خوام دیگه فکر کنم...آخه ته فکرم اینه که بازی بوده.....اینکه تو با بقیه

 

 هیچ فرقی نداشتی......تو هم مثل بقیه بودی از توی همین کوچه پس کوچه های زندگی....نمی خوام فکر کنم...

 

.می خوام همون جوری برام باشی که  قبل رفتنت بودی....آدمک لحظه هایی که با تو بودم به تنها کسی که فکر

 

 نمی کردم خودم بودم...اما تو... فکر میکنم توی همون لحظه ها به تنها کسی که فکر نمیکردی من بودم....مشغول

 

 سبک و سنگین کردن زندگیت بودی!!!مسخره نیست...؟...یادمه یه شبی که فکرت داشت دیونم میکرد  داشتم به این

 

 نتیجه می رسیدم که یه رابطه یه طرفه فایده نداره...داشتم با خودم کنار می اومدم...اما تو یادته چی گفتی؟...ای کاش

 

 همون روز بهم میگفتی که چرتکه زندگیت منو زیاد آورده...کاش اون روز میگفتی ترازوی زندگیت جایی برای من

 

نداره....خودش می دونه با تمام باورم به تو با تمام احساسم به تو هیچوقت تو رو فقط برای خودم نخواستم حتی  بعد

 

ها....کاش وقتی که ادعای شناختنمو داشتی اون لحظه به چشمام نگاه می کردی تا ببینی من مثل تو نمی خوام مالک

 

 باشم...!!!!

شاید اگه نتونستم بعد این مدت کنار بیام  به خاطر این بوده که حرفایی که ازت شنیدم و همه اش رو باور کردم با کاری

 

 که کردی همخوانی نداشت...من یه چیز دیگه دیدم...من آدم متفاوتی دیدم که همیشه حرفش این بود احتیاجی به دروغ

 

 ندارم...همه چیز دوستانه هست دوستانه هم تموم میشه....اما لحظه آخر یه آدم عامی  رو دیدم که بزرگترین دروغ

 

 زندگیشو گفت....برای چی؟...هر چی که بود من بهش احترام می ذاشتم...اما نه اینجوری!

 

اواخر فکر می کردم با رفتنت همه چی تموم میشه...اصلا نمی تونستم تو رو تا رفتن تصور کنم...اما حالا دارم زندگی

 

 می کنم...اما اینو به خودم نمیگم: ...این نیز هم بگذرد...فکر میکنم اینو بعد این مدت فهمیده باشی ...که نمیشه ازش

 

 گذشت..نمی تونم بدون اون راه بیفتمو بقیه زندگیو فرعی بزنمو به جایی که معلوم نیست کجاست برسم..

 

.باید همیشه با من باشه ...می دونی چرا؟...به خاطر اینکه شاید یه روزی یه آدم متفاوت دیگه پیدا بشه که اومده باشه

 

 وضعیتو بهتر کنه...اومده باشه دوستی رو به معنای واقعی کلمه! به من نشون بده...اونوقت باید یادم باشه که این آدم

 

می تونه یه روزی یکی بشه مثل بقیه!!!شاید یه روزی توی شاه راه زندگی منو جا بذاره...بدون حتی یه خداحافظی!....

 

 

شاید بادام ها را در درخت غرق در شکوفه های بادام نبینی

 

اما اگر عمیق تر نگاه کنی

 

بادام های رسیده را خواهی دید

 

برای پدیدار شدن بادام ها

 

تنها یک شرط  دیگر لازم است:     

                                                زمان

 

گذر زمان یادته؟....چی رو نشون داد؟...این زمان قرار بود خیلی چیزا رو نشون بده اما هدف من نبودم...اما گذر زمان

 

داره داد می زنه که اشتباه کردی!...نمی خوام.. دیگه با این زمان کاری ندارم..می خوام از اصول خودم استفاده کنم.

 

.می دونی چرا.؟...چون همین گذر زمان تو....داره جار میزنه که پیش بینی ها درست از آب در اومده و من با یه فضای

 

 خالی جا موندم...

آدمک توی هیچ کدوم از قانونهای زندگی ننوشته که برای عبور از آدمای زندگی ..برای کنار گذاشتنشون  مجبوریم اونو

 

 به زمین بزنیم...مجبوریم اونو به گند بکشیم....کمی فکر لازمه!!!

 

آدمک لحظه های با تو بودنو... نمی خوام و نمی تونم با کس دیگه ای قسمت کنم...!همه ما توی زندگی به دنبال کسی هستم که یه روزی بشه قهرمان زندگیمون...

من دیگه دنبال این قهرمان نیستم می دونی چرا؟...چون پیداش کردم گرچه اون نیست اما یادش با منه...و همین سهم ناچیز برام کافیه...من آدم زیاده خواهی نیستم...اینو خوب می دونستی...به کم قانع ام

پس یادش تنها سهم من!

 

اینو یادت باشه... منو فراموش نکن...کسی که یه روزی از منطقه ممنوعه گذشت و بی نوبت عاشقت شد...

 

اما تو نخواستی برای تمام وقت هایی که لحظه لحظه هاشو برای تو خرج کرد توضیح بدی...حتی یک جمله....

 

این علامت سوال همیشه با من هست...و تو مسول این علامت سوالی!

 

 

 تنهام...

میبینی از تنهایی اونقدرام نمی ترسم...چون اون با منه... همیشه..همه جا...اون که به من گفته صبر کنم...اونه که باعث شده هنوزم تصویرت همونی باشه که قبل رفتنت بوده!

 

 

پشت میز قمار دلهره سرد و عجیبی داشتم

 

برگی حکم داشتم

 

و دیگر هر چه بود ضعیف بود و پایین

 

بازی شروع شد

 

حاکم او بود و من محکوم

 

همه برگهایم رفتند و سه برگ بیش نماند

 

برگی از جنس وفا رو کرد

 

و من بالاتر آمدم

 

بازی در دست من افتاد 

 

عشق آمدم

 

 با حکم عشوه و ناز برید

 

و حکم آمد از جنس چشم سیاهش

 

زندگی  حکم پایین من بود

 

و

 

من باختم!

 

 

 

 

 

 

این جمله رو تو یکی از کتابهایی خوندم که برات خریده بودم و مثل خیلی چیزایی که نتونستم بهت بدم پیشم مونده....(.من به جای تو همه کتابها رو  خوندم...چند بار)...:

 

دفعه دیگر صداقت داشته باش و دروغ نگو زیرا مردی که دروغ می گوید نمی تواند مورد احترام هیچ زنی باشد!

 

 

شب از نیمه گذشت و نیامدی...گفته بودی می آیی؟!...سحر شد و نیامدی...نیامدی و نخواهی آمد....تو هیچ پیمانی را نبستی که بشکنی!...هیچگاه نسوختی که معنای سوختن را بدانی....هیچ وقت درد نکشیدی تا بدانی درد چیست؟...تو هرگز در انتظار نماندی تا از تلخی انتظار باخبر باشی....

 

20 فروردین 85....امروز هم بی تو گذشت!...يک ماه...يک ماه...

 

 

نادیا

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]