"احساس من"

جمعه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٧
 

بد بودن و خوب بودن هر دو رو امتحان کردم نتیجه هاش شبیه به هم بود...
خوب بودن زیاد توی این زمونه فقط تو رو یک احمق نشون میده...
همین و بس...
هیچوقت از زندگی راضی نبودم و نیستم...شاید حس خوبی نباشه...اما نمی دونم دست خودم نیست...
ساده ترین رویا ها رو  هم نتونستم محقق کنم...
به جای اینکه برم دنبال طراحی داخلی...سر از صنایعع غذایی در اوردم و شدم مدیر فنی..
شدم مدیر کنترل کیفیت...که هیچ جذابیتی برام نداره..
یک کار تکراری بدون هیچ هیجانی...
همیشه لحظه آخر تصمیم گیری هام میشه همینی که الان هستم ....
یعنی باز هم سر جام وایسادم ...بی اینکه راه رو عوض کنم...
شاید جرات تغییر شرایط رو ندارم...نمی دونم چه مرگم شده...
نمی دونم نیاز به یک تحول فکری دارم تو زمینه کاری..و مثبت نگری به این زندگی...
از کجا و کی باید شروع کرد رو خدا می دونه...
دوست های زیادی داشتم... اما الان به جز چند نفر که به تعداد انگشتای دست هم نمیرسه دوروبرم نیستند...
مقصر بودم..اما اونا بیشتر..سو استفاده از خوب بودن و سادگی من ...
بگذریم...اگه بخوام گله کنم..زیاد اند حرفها...
تنها چیزی که الان تو ذهن ام کارمه...و راضی نبودن از کارم...
دوست دارم برم سفر..یک جایی دور از اینجا..باید یک کاری کرد..
اینطوری که نمیشه... این راضی نبودن از شرایط داره ذره ذره آبم میکنه...
تو یک فکری کن...تو یک راه حل بده..
گاهی این فکر که یک ترسو بیشتر نیستم اذیتم می کنه..نمی دونم... 
نمی خوام هیچ کس این نوشته ها رو به دل بگیره...فقط باید حرف می زدم...مهم نوشتن و خالی شدن از حرفاست.. 


حرف زیاده اما حوصله تایپ ندارم...
همین...!دیگه حتی توان نوشتن حرفهامو هم ندارم....
بودن دخترک این تعطیلات کسل کننده رو خیلی شیرین کرد...تا دیدن بعدی اش باید خودمون رو با عکس اش و شیرین کاری هاش سرگرم کنیم...حلقه های مو های طلایی اش دنیایی ست! 


 آهنگ میرم بنیامین و میلاد وعصام قشنگه...

نادیا

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]