"احساس من"

پنجشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٧
 

وقتی به این فکر می کنم که دوستم نداری..سعی می کنم حواسم را پرت کارم کنم...

اما مگر این کار لعنتی چقدر فکر می خواهد..باز هم فکر توست که جانشین تمام فکرهایم می شود...

با خودم تو را کنار دیگری تجسم می کنم تا شاید از خیالت بیرون بیایم...اما آتش می گیرم و همان جا می مانم با چشمان اشکبار تا بیایی و بگویی تمام این ها توهمات من بود..کسی نیست که بتواند جای من را برایت بگیرد...

و چه خیالی که تمام این ها در قالب آرزو هایم می ماند ... و من نمی توانم تو را از دلهره هایم بیرون بیاورم...

در تمام ساعات نبودنت به تو و لحظه هایت فکر میکنم...حتی نوع دراز کشیدنت را از برم.

چقدر به صفحه موبایلم خیره شوم؟...چقدر باید روزها در انتظارپیامی از تو باشم؟...

چقدر بد است ثانیه های بی تو...برای هیچ کسی نمی خواهم از لحظه ها بگویم...همه را در جایی ثبت می کنم تا وقتی آمدی برایت تند تند بخوانم..تا بدانی برای یک بار هم که شده حرفهایم حرف بودند..

می خوام همونی باشم برات که تو این لحظه هستم..نه اونی که بود در گذشته...

ای کاش کمی از لجبازی هایمان کم می کردیم تا اینگونه رویاهایمان را زمین خورده نمی دیدیم...

تو هم لج کردی..تو هم نخواستی باورم کنی...

من هم لج کردم..خواستم همانی شوم که روزی صد بار می گفتی و اینگونه متهم شدم بر....!

سوختم...تمام وجودم سوخت از اتهامی که راحت بر زبان آوردی ...نبود..اینگونه نبود...خوب می دانی که که اینگونه نبوددددد

چقدر سخت است گذشتن این روزها...

بیا..بمان..سهم تو از این ماندن

 تمام رویاهایم...

تمام آرزوهایم...

تمام زندگی ام...

 

نادیا

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]