بازى

 

وقتى كه بچه بودم..هميشه مى گفتى بازى نكن! ....بازى كار احمقانه اى است...جاى ان كار ياد بگير...براى همين من هرگز هيچ بازى ياد نگرفتم و هميشه بازنده بودم

حالا هم كه بزرگ شدم خود را به باختن مي زنم... چون بزرگ هستم و ديگر برد و باخت برايم مهم نيست....من به بازى ها اهميت ندادم اما تو دادى...تو با همين بازى

مرا سوسك كردى..مگس كردى...مرا برده خودت كردى و بعد به من دستور دادى چه كنم و چه نكنم چون تو بازى را بلد بودى و نگذاشتى كه من هم ياد بگیرم......

پس حالا بيا تا اخر بازى كنيم...تو نقش كسى كه دستور مى دهد و من نقش كودك احمقى كه فقط گوش مى دهد و همه دستورات تو را غلط مى فهمد...

و كارى را كه تو مى خواهى خلافش را انجام مى دهد...تو هى داد بكش! من هى مى خندم اين فقط يك بازى است...يك بازى كودكانه براى خنديدن...چرا گلويت را پاره مى كنى؟

من بايد كارهاى احمقانه كنم...اين فقط يك بازى است...همان بازى كه وقتى بچه بودم ارزويش را به دلم گذاشتى... وگفتی نكن!...كار احمقانه اى است!...حالا يك چيزى بگو

يك دستور ديگر بده...تا من درست خلافش را انجام دهم...بگو كارى پيدا كن, تا من همه عمر بخوابم و هيح كارى نكنم....بگو خانه را مرتب كن, تا من خانه ات را به اتش بكشم

بگو مودب باش... تا من همه كلمات ركيك دنيا را اختراع كنم...بگو زندكى كن, تا من چشمهايم را ببندم و بميرم... بگو مى خواهى زندگى كنى تا پدرت را در بياورم و نگذارم...

بگو ! زود باش! من دلم بازى مى خواهد .....تو چطور؟؟؟!

 

/ 0 نظر / 3 بازدید