میرم  تا تو آروم شبهات چشمات بسته شه...

 

 

 

دیوار اتاقت از عکس ام خسته شه...

میرم تا بارون من رو یاد تو نندازه...

میرم یه جای تازه!

میرم با چشمای خیس و قلبی بی گناه...

میرم حتی نمی ندازی به من یک نگاه...

هر جا میرم باز هم اما به یادت می افتم...

اینو به همه گفتم

میرم جای من اینجا نیست...

عشق تو زیبا نیست...رویا نیست..

میرم جایی که دریا نیست اسم تو رو ما نیست...

غوغا نیست

کاش می شد تو ببینی من اینجا چه تنهام..وقتی که نباشی به هم می ریزه دنیام...

اینجا کسی نیست با چشمای ناز و روشن... بی تو چه غریبه م من...

از هر جا رد می شم میاد عکست روبروم...

سوخته تو آتیش عشق ات شهر آرزوم...

دارم آروم آروم مرگ به جون می خرم...

دیدی چی اومد به سرم...

میرم جای من اینجا نیست...

 

 

 

برای اینکه بفهمم اشتباه کردم بهای سنگینی  دادم...خیلی سنگین...

داغ اش تا همیشه همراهم خواهد بود...

نه شما ها نمی فهمید صحبت از چه حسی ست؟

صحبت از کیست؟

 

فقط واژه قسمت بود را می گوئید و راه خود را می گیرید و می روید..

بی آنکه کمی توجه کنید که چرا اینگونه اشکها بی اختیار سرازیر می شوند گاه و بی گاه

تمام روزها را خط زدم و 20 تیر را هرگز یادم نخواهد رفت...

شکستم...خرد شدم...له شدم...

ندید...

رفت...

تلخ...خیلی تلخ...بی آنکه نیم نگاهی به این دل صاحب مرده بیندازد...

مردم...

ذره ذره آب شدم...

 

این را بعد ترها می فهمید

برای همیشه این دفتر رابستم تا دیگر دل ام را نبازم..تا دیگر سر دل قمار نکنم...

تا دیگر دل به دل کسی ندهم...

نمی گویم بی انصاف...

نمی گویم آدمک...چون نبودی...

تو فقط خودت بودی..خود خودت...

خوب...آروم...آرامش دهنده...فقط همین..

و تمام این ها بود که سر میز بازی دل ام را به  تو باختم ...

و چقدر کودکانه باورهایم را می خواستم داشته باشم و همینطور تو را...

اشتباه را دیر فهمیدم...

خیلی دیر...

نشسته ام اینجا به امید بازگشت...به امید اینکه این لحظه ها را به دست باد ندهی...

 

 

 

ته مانده های دل ام: کوچکترین فرصت!!!...باعث می شود بهترین ها در آینده ساخته شود!

 

 

ساعتی بعد:من می توانم؟...تمام شهر را قدم به قدم رفتم..حلقه های موی دخترک صورتم را نوازش می کرد و اشکم را در می آورد...به نصیحتت گوش کردم..گفتم شاید اینگونه چند ساعتی بتوانم به دور از یادت نفسی بیاید و برود..اما باز هم نشد!

موبایلم را در کشوی میزم گذاشتم...دیگر همراهم در تمام خانه نیست...

 

 

/ 2 نظر / 4 بازدید
کامران

آب؟ بگو آب و من روی تنت باران ببوسم. آتش؟ بگو آتش و من کف دستهام را روی پوستت شعله ور کنم. رحم؟ تو بگو رحم کن من خدا را بین نفسهای تو به التماس می‌اندازم. (عباس معروفی) ###