نمی دانم غروب کدام پاییز بود که دیدمت سیاه پوشیده بودی. مثل همه مردم

می رفتی و در ازدحام آدمها گم می شدی.برگی از پاییز آمد و در میان باد گم شد

می خواستم صدایت کنم...فریاد بزنم...اما نمی دانستم در ان ازدحام سیاه تو کدام هستی

صدایت که می زدم همه باز می گشتند با چشمانی دور و خسته

و چه سخت...چه سخت بود برای من سنگینی غمهای هزار چشم دور که ناگزیر در من فرو می ریختند...

اما باید صدایت می زدم

 

حالا می فهمم که ادمها در جمع تنهاترند زیرا غریبانه تر از هر وقت به یکدیگر می نگرند

باد شاید تنها باد بداند که آدمها در زمزمه های پنهانشان چه رازی را می گشایند

صدایت زدم تو را به نام خواندم....صدایم در باد تا تو آمد...اما هنوز نرسیده بود که باران

گرفت و آهسته بر سنگفرش خیابان دانه پاشید

آنگاه صدایم خیس شد و دیگر باد نمی توانست کاری بکند

در برابرم زمینی بود خیس....زمینی که در آن خیره مانده بودم

بی آنکه بدانم لباسهایم و کاغذ هایم خیس شده اند

وقتی دوباره نگاهت کردم که صدایت بزنم...هزار چتر سیاه دیدم که در باران گم و پیدا بودند....

تو رفته بودی

به کجا؟...نمی دانم

اکنون که برایت می نویسم ماه یک لحظه تنها یک لحظه بر پنجره و نرده های خیس نور می پاشد و می رود...

در دفتر یادداشتم شماره تلفنها و آدرسهای زیادی دارم که بی نام مانده اند...تو کدام هستی؟

به کدام شماره باید زنگ بزنم؟

نه همان بهتر که کاغذ را بنویسم و با یک تمبر ساده برایت پست کنم به کجا؟....به هر کجا که شد و کی به دستت خواهد رسید؟ نمی دانم

چه فرقی می کند تو هر کجا که باشی ...نامت هر چه که باشد.... کاغذم را یک روز باد می اورد

و بی گمان تو آن را خواهی خواند...حتی اگر آن روز پیراهن سیاهت بر تنت باشد

(هیوا مسیح)

 

**********

ای کاش می شد بیایی و از چشمان من نگاه کنی...آن وقت هرگز تنهایم نمی گذاشتی....ن.

 

/ 38 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هيربد

کاش دکلمه بود چشم هات رو می بندی و با تخيلت می ساختی ماجرای توی دکلمه رو!

ناما جعفري

عزیزسلام.....گفت و گوی اختصاصی "ناما جعفری" با جسد "منوچهر آتشی" در یک روز بارانی... به تشییع جنازه ی "منوچهر آتشی" خوش آمدید لطفاً گیلاس های چیده شده را همین جا آویزان کنید چشم های ما گیلاس های تازه می خواهد (البته گندم هم می خواهد / شکممان!!) گریه اگر بگذارد.....به دیداری دوباره امید

vahid

زمانیکه از شب گذشتی و به پهنه ی نور و صبح رسیدی چشمانم عاشقانه صدایت می زد جاده خسته از تکرار خواهانت بود و تو سرد تاریک غمناک دستهایم صادقانه دعایت می کرد تو شب را پشت سر گذاشتی محکم پایدار سر بلند تمنایت کردم ولی تو باز سرد تاریک غمناک این قصه تکرار می شد تو بر شب چیره شدی و من در افق به انتظار اکنون روزهای بسیاری سپری شده و من هنوز هم صدایت می زنم دعایت می کنم و تو هنوز هم سرد تاریک غم ناک هنوز کشف ات نکرده ام یادداشت های دفتر خاطراتم برای کسی که رفتن را ترجیح داد

محمد

سلام... کابوس بيداری آپ هستش..!!

محمد

چرا آپ نمی کنی؟؟؟؟

گل بهار

فقط به باد بگو...نه کاغد ميخوای نه يه شماره...باد خودش همه چی رو بهش ميگه...ميدونم

محمد

هنر آموختن حفظ فاصله مهم است آموختنش معمولا با چند تجربه تلخ حاصل می شود اما ارزشمند است. بايد ياد بگيری در کجا بايستی نه آنقدر نزديک که در آتش صميميت بسوزی نه آنقدر دور که يخ بزنی. حفظ فاصله دشوار است اما می ارزد... من آپم يه سری بهم بزن دوست خوبم منتظر گرمای حظورت هستم..!

دلشدگان

کجاست آن شيرين سخن که سخن از زبان ما ميگفت . نکند بی ما در ميکده عشق مشغولی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! ( شوخی کردم خانمی. کجايی؟)