اول هفته...شنبه....

 

 

ساعت 5:55 صبح رو نشون میده و من نای تکون خوردن ندارم با بی میلی از خواب بیدار میشم تا بیام به شهرت...

از بخت خوبم محل کارم درست تو شهر شماست و از بخت بلندم باز هم مسیرم با مسیر تو یکی ست...

نمی دونم باید شکر کرد یا ناله از این همه یادآوری خاطرات...!!

بی میلی برای اومدن به سر کارم تویی..اون شهر پر از خاطرات تلخ و شیرین.....زیاد نگذشته که مهمون این شهرم...اما نمی دونم چرا دل زده ام..

.با اونکه مدیر کارخانه کمی فهم داره اما باز هم دنبال بهونه می گردم تا خودمو قانع کنم که نباشم...

نمی دونم تا کی می تونم ادامه بدم..نمی دونم تا کی می تونم تو این میدون لعنتی چشمام دنبال تو باشه...

نمی دونم تا کی می تونم آخر وقت...وقت برگشت به خونه منتظر این باشم که ببینمت...

تا کی باید برای خودم حرف بزنم...تا کی باید به گوشیم خیره بشم... انگاری که بهم گفته باشی کارم که تموم بشه برات زنگ می زنم و من مثل اون روزا منتظر زنگت باشم

مسخره ست...باید راه خودمو بگیرمو برم...از چشم افتادن بدترین حالت ممکنه..این رو می دونستی؟

بی انگیزه تر از همیشه میام سر کار و برمی گردم ...

امروز برای ایزو اقدام کردیم ...دوست داشتم بودی و نکاتی که همیشه در مورد این جور مسائل بهم می گفتی رو یاداوری می کردی...

راستی خوشحالی؟...ارامش داری؟...خوبه؟...راضی ات می کنه؟...

خوب حتما همینطوراست که یادی از ما نمی کنی....

نمی دونم شاید از اول راه بیراه بود و شاید بی گذشتی تو ما رو به اینجا کشوند...

باید بهت بگم دلتنگی برام معنی جدیدی پیدا کرده.....اونقدر جدید که نمی تونم این حس رو معنی کنم!!!

 

الان ساعت 9 نشده و من می خوام بخوابم ....تا یادم بره کجای کارم!! تا یادم بره صبح باید ...!!

ته مانده: آقای و...به من قول داده بود تو ایزو گرفتن باشه...تا نکات رو به من یاد بده...اما لحظه آخر زد زیرش...باشه...یکی طلبت!....

نه خواستم زندگی ات رو ازت بگیرم نه پورسانت قرارداد رو می خواستم ..دوستی خیلی با ارزش تر از این حرفا بود..اما یک حرف...یک حرکت تو یا من رو از چشما می ندازه..باور کن!

 

 

 

/ 6 نظر / 8 بازدید
علی

جاااااااااااااااااااااالب بود وبلاگ خوبی داری پیش ما هم بیا[گل]

محمدرضا

راستی میخونم همین متن و بزودی ... [نیشخند][بغل][چشمک]

شمینللی

کاش الان راضی و راحت باشه لا اقل [قهر] تو هم کم کم درست میشی ، زمان انجامش میده !

محمد رضا

سلام ... ببینم کی نرفت زیره باره ایزو ... هو م ؟؟؟ ... من همینجام ... فقط اندکی خواب بودم و .... الان نوشتم ... [گل][گل][گل][گل][گل][گل] شرمنده گل روی شما که نشد زودتر از این حرفها برسم و بیام بقیش و بخونم ... اما خودمونیم چقدر شرایط پیچیده ای داریا [نیشخند][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

محمد رضا

در هر حال برات بهترین ها رو آرزو میکنم .... از اینکه بهم میفکری و سر میزنی هم یه دنیا ممنونم... این یعنی ... [ناراحت] اشک تو چشمام جمع شد ...نمیتونم بگم [نیشخند][خجالت][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]